در یکی از همین روزهای سرد زمستان کنار ایستگاه موترهای درب ملک دیدمش؛ چین و چروک صورت و چند تار سفید گیسویش که از کنج چادر بیرون زده بود؛ خبر از جور روزگار در حق او می داد.

شاه گل؛ زنی با چادر نمازی که گوشه ای از آن بخاطر سوختگی چروک شده بود و لب و صورت رنگ و رو رفته و مهمتر کلافگی و خستگی بی پایانی که صورتش را قاب گرفته بود.

همین که با او هم کلام شدم، برایم از گمشده اش گفت.

اینکه چطور از کله ی سحر از خانه بیرون می زند و تا دل عصر کوچه به کوچه دنبال پسر معتادش می گردد.

میگوید چهار و نیم ماه هست از او خبری نیست.

“بخدا از صبح کنار کاربار و همه جا را گشتم، دو بار رفتم به سلطان آقا و داخل زیارت ها را گشتم، دانه به دانه نگاه کردم به خدا اگه من از صبح چای دیده باشم. همیته از صبح فقط می پالم خودم هم به خانه های مردم لباس شویی می کنم یا لباس های مردم را می شورم. یک دختری دارم دیوانه است به خانه هست. پدرش هم پیر و ناتوان شده اگه توانست گاهی پلاستیک جمع آوری می کند خرج خانه را هم ما دو تا می دهیم”.

آنطور که شاه گل می گوید چندین بار، پسرش “نور احمد” را به کمپ ترک اعتیاد برده اما او از آنجا فرار کرده است.

شاه گل می گوید حتی دست و پای فرزندش را با زنجیر بسته اند اما این فرزند گویا پای ماندن نداشته…

“برادرش او را می برد مستری خانه تا با او کار کند، نمی رفت فرار می کرد باز چندی گم می شد باز که پیدا می شد باز گم می شد او را به زنجیر می کردیم قفل می کردیم باز با زنجیر فرار می کرد؛ نمی دانسیتم که او معتاد است یک دفعه ای پدرش او را به جا پای منارها دید. آشکارا شد که بچه معتاد شده؛ می خواست به ایران برود با من من نرفتم، گفتم این خواهر دیوانه ات را دست کی بسپارم، رفت خوده معتاد کرد و تا امروز گم است”.

حین صحبت چشمم به دستان شاه گل افتاد، ترک ترک و زخم خورده و انگشتانی که از زور کار سایده شده بود طوری که حین گرفتن شان سوهان بودنش کاملا احساس می شد.

نور احمد شاید هرگز صدای مادرش را نشنود یا لحظه ای از دردهایش را درک نکند اما مادرش هنوز به امید روزی زنده هست که پسرش به خانه بازگردد‌…

“حالی هم امید دارم میگم بلکه ترک کنه، خدا این آفت را از جانش بگیره، صاحب زن و خانه شود، نان پیدا کند، خواهر دیوانه ی خوده جمع کنه، خرجی بده پیر شدم دیگه کار کرده نمی توانم، پدر پیرش را جمع کنه و به راه راسته شود، معتادی کار خوبی نیست میمیره و دوست ندارم او روز بیاید”.

  • پرینت از این پست پرینت از این پست
  • برچسب ها:

    به اشتراک بگذارید :

    مطلب قبل و بعد

    شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

    - کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
    - آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد